«چه‌گونه در طول مدت یک همه‌گیری جهانی متأهل بمانیم؟» - ترجمه خانم دکتر نسیم نکویی

1399/02/08

چه‌گونه در طول مدت یک همه‌گیری جهانی متأهل بمانیم؟
April 26, 2020
زوج‌ها بیش از معمول مشاجره می‌کنند. این ممکن است خیلی هم بد نباشد.

نوشته‌ی مِگان اوکانل
٢۶ مارچ ٢٠٢٠

بعد از این که من و شوهرم این اواخر بر سر هیچ و پوچ مشاجره کردیم یک ایموجی چک‌مارک به چت گروهی فرستادم و نوشتم «اولین دعوای کرونایی خود را داشتیم. دعوا بر سر یک ماهی‌تابه بود. بازخوردی ناخواسته راجع به: مصرف روغن توسط من (کافی نبود). بغض‌ام ترکید.» فشار ناشی از مکان تنگ و خفه، و نیز احساس عدم قطعیت کامل باعث شده این گونه تبادلات زن‌وشوهری مضمون تکراریِ بیش‌تر افرادی باشد که می‌شناسم از جمله دوستانی که معذرت‌‌خواهی، و LOL و ایموجی قلب را به مهربانی برای یک‌دیگر پیامک می‌کنند. اما گریه‌ی ناشی از خشم من هنگامی که متوجه پوچی و بیهودگی این وضعیت شدم به سرعت تبدیل به خنده شد: از وقتی که از اواسط ژانویه در رشته‌های توییتری هشدار‌دهنده [راجع به کروناویروس] غوطه‌ور شده بودم، آن‌چه از طاقت‌ام فراتر رفت و باعث شد اختیارم را از دست بدهم و از کوره در بروم یک انتقاد جزیی بود وقتی که داشتم برای خانواده‌ام پنکیک درست می‌کردم.

این وضع خُلقی مرا به یاد وقتی انداخت که پسر دوم‌ام را شش‌ماهه بارداربودم، زمانی که وحشت ورود دوباره به مرحله‌ی نگه‌داری از نوزاد این معنا را هم برای‌ام داشت که در آستانه‌ی مشاجراتی بی‌معنا با شوهرم هستم. یک سؤال ساده مثل این که «شام چی بخوریم؟» تبدیل به بحث و جدلی می‌شد که به طور قطع فراتر از موضوع شام بود. وقتی خودم نمی‌توانستم تصمیم بگیرم، او با تلخی و ناراحتی جواب می‌داد و من هم به نوبه‌ی خود به صورت تدافعی به او جواب می‌دادم و به او گیر می‌دادم که گاهی به حد ناسزا و فحاشی هم می‌رسید. او اصرار می‌کرد که فقط می‌خواسته مرا خوش‌حال کند؛ من داد می‌زدم که بلد نیست چه کار کند. او ساکت می‌شد؛ من به سمت اتاق خواب می‌رفتم و گریه می‌کردم، چون داشتم سعی می‌کردم زندگی خودم را با کسی بسازم که حتا نمی‌توانستم با او یک رستوران را انتخاب کنم. ما آشکارا نفرین‌شده بودیم.
اگر هم نفرین‌شده بودیم اما می‌دانستم که تنها نیستیم. بسیاری از دوستان‌ام نیز زوج‌هایی هستند که بچه‌ی کوچک دارند و من بخشی مهم از اوقات فراغت‌ام را صرف کالبدشکافی روابط خودم و آنان می‌کردم ـ اگر صادقانه بخواهم بگویم هنوز هم همین کار را می‌کنم. من در ذهن‌ام به نظریه‌ای بدبینانه پروبال می‌دادم مبنی بر این که همه‌ی ما با افرادی ازدواج کرده بودیم که از اساس برنامه‌شان این بود که زندگی خود را تباه کنیم.
در غیر این صورت، چه دلیل دیگری وجود دارد که دوست‌ام که برای کنترل استرس خودش به خرج کردن و خرید کردن رو می‌آورد با کسی ازدواج کند که پول دادن برای تاکسی را شکست اخلاقی قلمداد می‌کرد؟ یا باز به شکل مشابه، چرا دوست دیگرم که در مورد مسایل مالی حساسیت و اضطراب عمیقی داشت با مردی ازدواج کرده بود که پرونده‌ی مالیاتی‌اش را تشکیل نمی‌داد و پی‌گیری نمی‌کرد؟ چرا آدم‌های معاشرتی با افرادی جفت می‌شوند که اضطراب اجتماعی دارند؟ چرا افراد مهرطلب با کسانی جفت می‌شوند که از نزدیکی احساس هراس و خفگی می‌کنند؟ و چرا کسی مثل من که احساسات‌ام را آن قدر سرکوب و مخفی می‌کنم تا وقتی که از شدت خشم منفجر می‌شوم با کسی ازدواج می‌کند که هم نمی‌تواند درک کند که قادر نیستم زودتر از آن صحبت کنم و هم وقتی که فریاد می‌زنم کاملن ساکت می‌شود؟ چرا در نهایت به کسانی می‌رسیم که به نظر می‌رسد نقاط قوت و ضعف‌شان در جایی مکمل نقاط قوت و ضعف ما است، اما حالا در نگاهی عمیق‌تر به نظر می‌رسد که انگار به شکلی خاص طوری برنامه‌ریزی شده‌اند که ما را نابود کنند؟
اگر شما جای من یا کسی شبیه من باشید ممکن است فکر کنید که پاسخ این است که چیزی که زمانی ایده‌ای خوب به نظر می‌رسید، درواقع از ابتدا چیز خوبی نبوده است. شما ممکن است فکر کنید آن قدر فرهیخته و آگاه هستید که دنبال «همان شخص خاص» [و نیمه‌ی گم‌شده‌ی خودتان] نباشید، اما احتمالن بخشی از شما از حالتِ مخالف این مسأله می‌ترسد: «انتخابِ ناگزیرِ شخص نامناسب».
تنها با انجام تحقیق در زمینه‌ی روان‌شناسی روابط و مشورت با چندین روان‌درمانگر دارای اعتبار حرفه‌ای بود که توانستم از این ترس رها شوم. اما اکنون که این ترس تا حد زیادی برطرف شده است، دیدگاه تازه‌ی من درباره‌ی رابطه این است که آن را مانند ثروتی می‌بینم که نقد رایجِ آن تسکین عاطفی ملموس است. خدا را شکر می‌کنم چرا که به خصوص اگر در شرایط فعلی آنرا نداشتم از هم می‌پاشیدم.

اندکی درباره‌ی نظریه‌ی دل‌بستگی
برای کسب آگاهی واقعی درباره‌ی علت احساس‌ها و رفتار‌های‌مان در روابط می‌توانیم ساعت‌ها در جلسات فشرده‌ی روان‌درمانی شرکت کنیم و با جزییات و دقیق درباره‌ی خودمان گفت‌وگو تأمل کنیم ـ یا می‌توانیم از یک نظریه‌ی اواسط قرن بیستم درباره‌ی رشد کودک نوزاد استفاده کنیم تا انواع مختلف مسایل دل‌بستگی را در خودمان و افراد مورد علاقه‌مان تشخیص بدهیم. البته نظریه‌‌ی دل‌بستگی آن‌قدرها هم ساده نیست، اما خوب، واقعن چه چیزی درمورد روابط انسانی ساده است؟

در سال ١٩۵٨، جان بالبی، روان‌پزشک و روان‌کاو، اولین مقاله از سه مقاله‌ی مرتبط خودش را به «جامعه‌ی روان‌کاوی بریتانیا» در لندن ارائه داد. در این مقاله، او ادعا کرد این که ما در روابط‌مان چه‌گونه هستیم، در ابتدا و در وهله‌ی اول توسط دل‌بستگی‌هایی که به عنوان نوزاد با مراقب اولیه‌ی خود می‌سازیم شکل می‌گیرند (اگر نگوییم که از پیش به طور قطعی تعیین می‌شوند). به عبارت دیگر، پاسخ‌دهی والدین به ما (یا نبودن این پاسخ‌دهی) به ما می‌آموزد که به افراد دیگر چه‌گونه اعتماد کنیم (یا اعتماد نکنیم)، و ما تمایل داریم [که بعدها هم] به دنبال روابطی بگردیم که پویایی‌هایی مشابه روابط‌مان با مراقبان اولیه‌ی ما داشته باشند. خوب یا بد، این چیزی است که می‌دانیم.
زمانی که بالبی نظریه‌ی دل‌بستگی را مطرح کرد، هم‌کار سابق‌اش، مری آینزورث که روان‌شناس رشد بود، آن را به صورت عملی درآورد. در سال‌های پایانی دهه‌ی ١٩۶٠، آینزورث یک آزمایش مشاهده‌ای را برای بررسی تجربی نظریه‌‌ی بالبی طراحی کرد که باعث توسعه‌ی بیش‌تر نظریه‌ی بالبی هم شد. آزمایش آینزورث که به عنوان «موقعیت ناآشنا» شناخته می‌شود، شامل مشاهده‌‌‌ی یک شیرخوار و مراقب اصلی او همراه با یک فرد غریبه و تعدادی اسباب‌بازی بود و نتایج آن بر این اساس طبقه‌بندی می‌شد که شیرخواران وقتی مراقب‌شان در اتاق با آن‌ها بود، وقتی اتاق را ترک می‌کرد و برمی‌گشت، و وقتی ترک می‌کرد و برای بار دوم برمی‌گشت چه واکنشی نشان می‌دادند.
شیرخوارانی که «دل‌بستگی ایمن» دارند، تا زمانی که مراقب‌شان ـ که «پایگاه ایمن» نامیده می‌شود ـ در اتاق حاضر بود و به آن‌ها اطمینان می‌داد که در امنیت هستند تا در محیط کاوش کنند و هر وقت نیاز داشته باشند می‌توانند به سمت مراقب‌شان برگردند، به این حالت گرایش داشتند که با اسباب‌بازی‌ها بازی کنند و با فرد غریبه درگیر رابطه شوند. آینزورث مشاهده کرد که وقتی مراقب اتاق را ترک می‌کرد، نوزادانی که دل‌بستگی ایمن داشتند گریه می‌کردند ولی با بازگشت مراقب‌شان به سرعت به حالت عادی برمی‌گشتند و از بازگشت او خوش‌حال می‌شدند. اما شیر‌خوارانی که «دل‌بستگی اجتنابی» داشتند کاوش زیادی در اتاق نمی‌کردند و در هنگام رفت و برگشت مراقب‌شان هم از خود هیجان کمی نشان می‌دادند. شیرخواری که «دل‌بستگی اضطرابی» یا «اضطرابی- دوسوگرا» داشتند درمورد فرد غریبه خیلی محتاط بودند و وقتی مراقب‌شان اتاق را ترک می‌کرد، ناراحتی و اضطراب زیادی از خود نشان می‌دادند. (برای آگاهی و مطالعه‌ی بیش‌تر درباره‌ی زیرگروه‌های دیگر و تاریخچه و پیچیدگی نظریه‌ی دل‌بستگی مطالعه‌ی کتاب «دل‌بسته شدن» نوشته‌ی رابرت کار را پیش‌نهاد می‌کنم). آینزورث استدلال می‌کند که این حالت رفتاری نوعی از ناامیدی در پاسخ به والدگریِ بی‌ثبات و غیرقابل پیش‌بینی است. ممکن است پاسخ من به این مسأله فرافکنی باشد اما می‌خواهم بگویم که این کودکان فقط دارند تلاش می‌کنند که «عادی رفتار کنند».

تحریک نقاط ضعف یک‌دیگر
بسیار خوب. پس در شرایط ایده‌آل دو نوزاد با دل‌بستگی ایمن دارید که بزرگ شده‌اند و تبدیل به افرادی شده‌اند که روابطی با دل‌بستگی ایمن را شکل می‌دهند ـ اما تکلیف بقیه‌ی افراد چیست؟ آیا همه‌ی ما در بن‌بست قرار داریم؟
لیلی اسلوان، درمانگر ازدواج و خانواده در سان‌فرانسیسکو، می‌گوید الزامن این طور نیست. وقتی پویایی رابطه‌ام را از طریق اسکایپ برای او توضیح می‌دادم، امیدوار بودم که بگوید فریاد زدن‌ام الزامن هم کار بدی نبوده است. حتا می‌توانسته سازنده هم باشد! و شاید من نباید احساس گناه کنم، مگر نه این که خاموش ماندن و سکوت کردن بدتر است؟ برخلاف تصور من، اسلوان به آرامی توضیح داد که عمومن وقتی افراد برای زوج‌درمانی می‌‌آیند امیدوارند که یک نفر سوم نظرات و دیدگاه آنان را ارزشمند بشمارد، درحالی که اهداف درمان چندان مرتبط با این نیست که نظر چه کسی درست است و نظر چه کسی غلط است. او گفت: «هدف درمان بیش‌تر ایجاد هم‌دلی است.» اگر ما بدانیم که پارتنرهای‌مان از کجا می‌آیند و چه پیشینه‌ای داشته‌اند، راحت‌تر می‌توانیم در لحظات تضاد و اختلاف، به جای رفتار تدافعی و مقابله‌جویانه، با آنان با شفقت و هم‌دلی رفتار کنیم.
او توضیحات‌اش را با اشاره به پویایی یک رابطه‌ی کلاسیک ادامه داد که برای من بسیار آشنا به نظر می‌رسید: کنار هم قرار گرفتن یک فرد دارای دل‌بستگی اضطرابی با کسی که دل‌بستگی اجتنابی دارد. نکته‌ی کلیدی چنین رابطه‌ای این است که وقتی پارتنر شما عقب می‌کشد، نسبت به او حس شفقت و هم‌دلی داشته باشید، نه این که حس کنید مورد حمله قرار گرفته‌اید، یا فکر کنید که تنها شما هستید که در این رابطه احساسات‌تان از تعادل خارج شده است. اسلوان می‌گوید: معمولن سکوت و خاموش ماندن نشان‌دهنده‌ی این نیست که فرد احساساتی ندارد ـ بل‌که نشان می‌دهد که آن قدر احساسات زیادی وجود دارد که فرد نمی‌تواند به آن‌ها بپردازد. او گفت: «در واقع، شما فقط دارید با روشی وارونه و معکوس به تعارض‌تان می‌پردازید و با آن مواجه می‌شوید، که این قضیه خود باعث می‌شود که نقاط ضعف و رفتارهای نامناسب یک‌دیگر را تحریک کنید

تحریک نقاط ضعف و رفتار نامناسب یک‌دیگر. آیا شما هم در موقع شناخته شدن و احساس رهایی می‌خندید؟ به نظر اسلوان، این نوع پویایی رابطه‌ای در بین زوج‌ها چندان هم ناشایع نیست. او گفت: «اُه! این حالت آن قدر شایع است که حتا به آن جفت شدنِ نادرست نمی‌گویم. برعکس، این چنین حالتی را باید نمونه‌ی جفت شدن بی‌نقص زوج‌ها دانست
او ادامه داد: «افراد دایمن این خط فکری را نشان می‌دهند: چرا من این کارها را ادامه می‌دهم؟ چرا مدام جذب چنین آدم‌هایی می‌شوم؟ چرا، چرا، چرا، چرا، چرا، چرا؟ و این مثل این می‌ماند که، خوب، شاید دلیلی وجود دارد و، اگر این سوءرفتار وجود نداشته باشد، شاید دیگر مجبور نیستید با خودتان آن قدر بجنگید تا آن را تغییر دهید و به جای آن به سؤالاتی مانند این برمی‌گردید که من از این رابطه چه چیزی به دست می‌آورم؟ و من در این‌جا چه کار می‌کنم و نقش من چیست؟»
مجبورم اعتراف کنم که من واقعن دوست دارم که به رابطه این طور نگاه کنم ـ به عنوان یک شراکت بین دو آدم آسیب‌دیده که ترس‌ها و ناامنی‌های فردی‌شان و نحوه‌ی مقابله‌شان با تعارض و استرس باعث تحریک نقاط ضعف یک‌دیگر و برانگیختن رفتارهای مزخرف می‌شود، اما این کار را به نحوی انجام می‌دهند که می‌تواند جلو تغییری معنادار را بگیرد. به جای آن که «در پایان» بیدار شویم و از بی‌ثباتی شریک زندگی‌مان آگاه شویم، ممکن است در عمل افرادی را انتخاب کنیم که در نهایت ما را مجبور می‌کنند که هر چیزی را که تا پیش از آن به عنوان امری ایستا و غیرقابل تغییر پذیرفته بودیم دوباره بررسی کنیم.
وقتی صحبت‌ام با اسلوان به پایان رسید و با توجه به عناصر ناشناخته و جدیدی که همراه با این ذهنیت دریافت کردم، ذهن وسواسی من تصمیم گرفت روی این مسایل تمرکز کند. اگر شریک زندگی من در جریان رشد خود تبدیل به فردی شود که دیگر نقاط ضعف و رفتار نامناسب من را تحمل نکند، آن وقت چه خواهد شد؟ و اگر «کار» من در نهایت به معنی آن باشد که حقایق ناخوش‌آیندی راجع به خودم بفهمم و آن حقیقت ناخوش‌آیند این باشد که من واقعن آدم مزخرفی هستم، آن وقت چه؟ اما این دقیقن چیزی است که باید راجع به آن فکر کنم، این که من فرد مضطربی هستم که مستعد این نوع افکار لعنتی هستم. اسلوان به نکته‌ی ظریفی اشاره کرد که جز در زمانی که سوءرفتار تداوم داشته باشد، او هرگز به کسی نمی‌گوید که باید با کسی باشد یا نباشد ـ هیچ حقیقت عینی وجود ندارد که قرار باشد آشکار شود، چه بخواهیم و چه نخواهیم، هیچ جواب درستی وجود ندارد. وقتی زمان آن فرامی‌رسد که نگاهی عمیق به رابطه‌های‌مان بیاندازیم، افراد حساسی مثل من نباید از فهمیدن چیزهایی بیش از آن که انتظارش را دارند بترسند.

 

اصلن چرا ما این کارها را انجام می‌دهیم؟
از سر غرور یا خودخواهی، من تا قبل از کتاب الی فینکل، با عنوان «ازدواجِ همه یا هیچ»، درباره‌ی ازدواج هیچ کتاب خودیاری‌ای نخوانده بودم. در هر صورت انگار طبقه‌بندی من اشتباه بود: کتاب فینکل بیش‌تر راجع به پیدا کردن مشکلات یک ازدواج در زمان فعلی بود، و یک بحث و استدلال تسلی‌بخش و دل‌داری‌دهنده راجع به این که علی‌رغم این که هنوز فکر می‌کنیم ازدواج می‌تواند آسان باشد، چه‌گونه آن را برای خودمان سخت می‌کنیم.
فینکل، استاد روان‌شناسی، محقق و مدیر «آزمایشگاه روابط و انگیزه‌ها» دردانشگاه نورث‌وسترن، اظهار می‌کند که مدل فعلی ما از ازدواج نیاز به سرمایه‌گذاری بی‌سابقه‌ی زمان و انرژی دارد ـ و این سرمایه‌گذاری ارزش‌اش را دارد. در مطالعه‌ای که سال ٢٠١۵ انجام شده است، فینکل مدلی را از رابطه‌های طولانی‌مدت با عنوان «مدل خفه‌کننده» معرفی می‌کند که نامی مناسب و تلخ برای این مدل رابطه است. به نظر فینکل، همان طور که ما در حال حاضر بیش از هر زمان دیگری از رابطه‌های‌مان انتظار رشد و کسب رضایت داریم، به همان میزان هم نیاز داریم که، برای جلوگیری از مرگ رابطه‌های‌مان، اکسیژن بی‌پایانی فراهم کنیم. هدف اولیه‌ی ازدواج دیگر به مانند گذشته رسیدن به مزایای اقتصادی و سیاسی نیست، و الآن دیگر حتا برای کسب عشق یا صمیمیت جنسی هم ازدواج ضروری نیست. او ادعا می‌کند که این روز‌ها هدف از ازدواج «دست یافتن به خودمختاری و رشد فردی» است. به عبارت ساده: سخت‌تر از قبل است.
آن بخشِ موفقیت‌طلب من اهمیت این موضوع را بیش‌تر هم می‌کند. ازدواج معاصر در اکثر موارد در مقابل فشار بالای انتظارات تاریخی جهان تسلیم می‌شود، اما اگر بشود آن را از این فشار نجات داد، می‌توان انتظار بیش‌ترین صمیمیت را نسبت به هر زمان دیگری داشت! نمی‌توانم بگویم که من برای رشد شخصی ازدواج کرده‌ام، و عبارت «رشد شخصی» باعث می‌شود عقب بکشم، اما اگر بخواهم بین این که خودم زمانی بچه‌ی طلاق بوده‌ام و این حقیقت که حالا با کسی دو فرزند دارم که خیلی هم نمی‌توانم با او درباره‌ی این که شام چی بخوریم به توافق برسم، شاید بتوان گفت که مقداری رشد شخصی روی داده است.
کریل راسبلت، که در سال ٢٠١٠ درگذشت، به عنوان یکی از پیش‌گامانِ مطالعه‌ی علمیِ روابط صمیمی شناخته می‌شود. او مربی اِلی فینکل هم بود. تحقیقات او به این استدلال منتج شده است که ما دنبال هم‌سری می‌گردیم که «بهترین حالت خودمان» را ظاهر کند ـ کسی که باعث تجسم یافتنِ کیفیت‌هایی می‌شود که ما آن‌ها را ایده‌آل می‌دانیم. او این پدیده را «اثر میکل‌آنژ» نامیده که یادآوری‌کننده‌ی آن است که هنرمند مجسمه‌ساز کنش مجسمه‌سازی را بیش از آن که خلق یک شیء جدید بداند، آن را به مثابه آزاد کردنِ یک شیء از دلِ سنگی می‌داند که در آن گیر افتاده بود.
بنابراین، من فقط به این دلیل با هم‌سرم ازدواج نکرده‌ام که مرا به یاد این می‌انداخت که مادرم، به من به مثابه یک کودک، به چه شکلی رفتار می‌کرده و چه حسی به من می‌داده است، یا چون هم‌سرم شبیه من بوده است، بل‌که به این دلیل هم بوده که می‌خواستم شبیه هم‌سرم باشم. الآن که به این قضیه عمیق‌‌تر نگاه می‌کنم، ظاهرن خنده‌ام می‌گیرد. آیا فکر می‌کنم که بهترین حالت خودم در فردی تجسم پیدا می‌کند که از جواب دادن به پیامک‌ها متنفر است؟ آیا می‌خواستم مجبور به پیاده‌روی بشوم؟ مجبور به خواندن رمان‌های اروپای شرقی؟ ولی همه‌ی این‌ها ممکن است بی‌ربط هم نباشد. شاید مسایلی که اکنون من و دوستان‌ام از آن‌ها شکایت داریم زمانی برای‌مان تازه وهیجان‌انگیز بوده‌اند. شاید روزی روزگاری ما می‌خواستیم بعضی ازعادت‌های قدیمی و ریشه‌دار خود را ترک کنیم؛ شاید این که آنان راجع به پول نگران نبودند یا ترجیح می‌دادند آخر هفته‌ها در خانه بمانند را دوست داشتیم. شاید قبلن و تا پیش از بروز مشکلات رابطه‌مان، تفاوت‌ها و ناسازگاری‌های‌مان برای‌مان هیجان‌انگیز و چیزی تازه بوده‌اند. (چه خوب و چه بد، من هم الآن برای جواب دادن به پیامک‌ها احساس اجبار کم‌تری می‌کنم.)
چیزی که در این تصویر به ذهن‌ام می‌آید این است که بیرون کشیدن یک شخص از این سنگ چه قدر کار دشواری باید باشد. این کار برای هر دو طرف رابطه چه قدر دردناک است. حتمن می‌توانید بقیه‌ی ماجرا را از میانه‌ی راه به بعد حدس بزنید. اگر زمانی درباره‌ی «تبدیل شدن به بهترین حالت خودم» تصوری داشتم، فکر می‌کنم آن را بیش‌تر به این شکل تصور کرده باشم که شریک زندگی‌ام عشقی حمایتگر و امکاناتی فراوان در اختیارم می‌گذارد که مرا برای بقیه‌ی بخش‌های زندگی‌ام بهتر مجهز کند. من به فکر این بودم که حمایت بشوم، و به روی دیگر این مسأله فکر نمی‌کردم: این که من از او حمایت کنم. اما فینکل یادآوری می‌کند که حمایت کردن از شریک زندگی برای این که بتواند به «خودِ آرمانی‌اش» تبدیل شود بسیار سخت است، به ویژه وقتی خود شما هم دارید هم‌زمان همین فرایند را طی می‌کنید.

متوجه شدم که، بدون این که واقعن راجع به آن فکر کرده باشم، باید تصورکرده باشم که بودن در یک رابطه قرار است زندگی‌ام را آسان‌تر کند، و درباره‌‌ی این که چالش‌های خودش‌ را ایجاد خواهد کرد فکر نکرده‌ام. من بیش‌تر این طور فکر می‌کردم که با دریافت عشق بی‌قیدوشرط و حمایت از طرف هم‌سرم، آزاد خواهم بود تا انرژی‌ام را هر جای دیگری، مثلن روی شغل‌ام، متمرکز کنم. اما الآن می‌بینم که عمل‌کرد من تحت تأثیر این ایده یا این ترس بود که اگر چیزی سخت و دشوار است و نیازمند کار و تلاش است، معنی‌اش این است که آن چیز درست نیست.
فینکل خاطر نشان می‌کند غلبه پیدا کردن بر ناامنی‌های خودتان و تلاش برای برقراری ارتباط توأم با پاسخ‌دهی با هم‌سرمان می‌تواند به ما کمک کند که مانند مأمن و پناهی برای آنان عمل کنیم، یا به زبان نظریه‌ی دل‌بستگی، برای آنان تبدیل به «پایگاه ایمن» شویم. در نهایت ما می‌توانیم تبدیل به پایگاه ایمنِ یک‌دیگر شویم، چیزی که ممکن است در زمان کودکی خود آن را از دست داده باشیم. اما این کار مستلزم تلاش سخت و دردناکی است، کاری که برای بسیاری از ما به طور طبیعی و ذاتی انجام نمی‌شود

 

 این کارِ مزخرفْ سخت است.

به امید دریافتِ توصیه‌ی بیش‌تری در ارتباط با مشکلات ارتباطی خودم، دعوای اخیرم با هم‌سرم را برای چاد پِرمن، روان‌درمانگر دارای پروانه‌ی کار که در منطقه‌ی سیاتل با افراد و زوج‌ها کار می‌کند، توضیح دادم. ابتدا او به من اطمینان داد که «در طی سالیانی که با زوج‌ها کار کرده است، احتمالن مشکلات ارتباطی شایع‌ترین مشکل منفردی هستند که باعث مراجعه‌ی زوج‌ها می‌شود ـ او هم مانند اسلوان تأکید کرد که «درست» و «غلط» واقعن عوامل تعیین‌کننده در کارکرد یک رابطه نیستند.
اما او موضوعی عینی را به من ارایه داد که روی آن کار کنم و گفت که باید زودتر روی این کار کنم که بتوانم درباره‌ی ناکامی‌ها و سرخوردگی‌های‌ام صحبت کنم، و این که هم‌سرم هم باید روی این کار کند که عواطف مرا معتبر بشناسد و متوجه این موضوع باشد که من وقتی فریاد می‌زنم که در فشار روانی هستم. او به من گفت: «اگر این کار را به درستی انجام بدهید، در ابتدا برای هر دوی شما ناخوش‌آیند خواهد بود. اما رشد همین طوری اتفاق می‌افتد
نکته‌ی قضیه این‌جا است که گرچه این ایده که همه چیز را فرصتی برای رشد در نظر بگیرم به صورت انتزاعی برای من منطقی و قابل‌درک است، وقتی پای عمل به میان می‌آید این مسأله از یک کابوس هم بدتر می‌شود. فینکل می‌‌نویسد: «پی‌گیری رشد شخصی می‌تواند پرزحمت و طاقت‌فرسا باشد.» وقتی پای عمل می‌رسد، هر کدام از شما نقاط ضعف و رفتارهای نامناسب یک‌دیگر را تحریک می‌کنید، وقتی ترجیح می‌دهید درباره‌ی چیزی حرف نزنید و به جای‌اش گریه می‌کنید، در وسط روز که باید کارهای‌تان را بکنید و به جای آن ای‌میل‌های طولانی حاوی توضیحات مفصل می‌نویسید و مزخرفاتی را می‌گویید که یا دردناک‌اند یا احساس می‌کنید بیان‌شان ناممکن است، و این مثل این است که میکل‌آنژ با ابزاری کُند و نامناسب بخواهد سنگ را بتراشد.
وقتی با لیلی اسلوان درباره‌ی رشد شخصی صحبت کردم، این را مطرح کردم که شاید تصور ما از تجربه‌ی «رشد شخصی» نادرست است. او گفت: «بله، همان چیزهایی که شاید باعث تعادل ما می‌شوند دردناک و چالش‌برانگیزند. این مسأله تفاوت است و فشار است و ما برای این که خودمان را وارسی کنیم و برای این که رشد کنیم به تفاوت و فشار نیاز داریم. اما اکثر اوقات این تجربه شبیه یک تجربه‌ی لذت‌بخش نیست.» او با شوخی ادامه داد: «منظورم این است که فکر می‌کنم بیشتر وقت‌ها واقعن نمی‌خواهم به عنوان یک شخص رشد کنم. آیا می‌توانیم فقط با یک‌دیگر موافق باشیم و در هر شرایطی تا ابد باز هم با یک‌دیگر موافقت کنیم؟ به نظر که خوب می‌رسد.» تصورش را بکنید. وقتی این شرایط را به من یادآوری کرد به نظرم خسته‌کننده رسید، ولی الآن که دارم با آن مواجه می‌شوم در حالی که چندین هفته با هم‌سرم و دو فرزندکوچک‌مان باید داخل خانه باشم و هر دوی ما به گونه‌ای داریم روی آن کار می‌کنیم، به نظر بسیار هم دل‌پذیر است.
به هر حال در شرایط فعلی و با توجه به اوضاع و احوال ناشی از همه‌گیری جهانی، توقع رابطه‌ای کاملن عاری از تعارض به نظر غیرواقع‌گرایانه می‌رسد. در حال حاضر، ما احساس می‌‌کنیم با یک‌دیگر هم‌پیمان و مؤتلف هستیم، می‌دانم که دوباره با هم دعوا خواهیم کرد. امیدوارم، همان طور که اسلوان پیش‌نهاد کرد، دفعه‌ی بعدی که با هم برخوردی داشتیم بتوانم باقی‌مانده‌ی شفقت‌ام را برای او جمع کنم. (این انتقاد ماهی‌تابه‌ی درحال آتش گرفتن در لایه‌های زیرین خود کودکی ترسان، درست مانند خودم را، نشان می‌دهد). گرچه تحت استرس زیادی هستیم و توان ما دارد کم می‌شود،اما به نظر نمی‌رسد که ازدواج ما محکوم به فنا است.

منبع:
https://www.thecut.com/amp/2020/03/how-to-stay-married-during-a-pandemic.html


ترجمه: نسیم نکویی (روان‌پزشک)

 



بازگشت

نظرات

نظری برای نمایش دادن موجود نمی باشد.
نظرات بعد از تایید نمایش داده می شوند